ردکردن این

مدرسه لکانی ایرانی

آرشیو مقالات

ماموت دریای نمک، که رویینه است با نیروی ناخودآگاه…
فرزام جان! باورم نمی شود! یعنی نامه نگاری را دوباره با من شروع کردی؟ ببینم باعث و بانی این امر خیر کیه؟ تو که به قول خودت به فروغ ستاره پروا نداشتی، چی شد؟ به هر حال مسبب اش هر کی که باشه، من که دستش رو می بوسم! واقعا که با این نامه ترکوندی! نه به اون موقع که جوابم رو نمی دادی، نه به الان که تازه می خوای بفرستیم به سرزمینهای ماورا بحار، و دوباره یاد اون سفر به یاد ماندنی سال پیش رو برام زنده کنی. البته اون هم سفری بود که به پاداش زبان درازی
ادامه مطلب
ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر…
بهمن جان! برای عیدت یک برنامه دارم صد بار بهتر از آن بغداد خراب شده. البته چون این سفر هم از من به تو می رسه، یک جور سفر خدادادی محسوب می شه، که طبق معمول زحمت هایش را من می کشم، و کیفش را تو می بری، پس می توانی اسم این سفر را هم بگذاری سفر بغداد (= در لغت به معنی خداداد). این سفر سفری است به شرقی ترین کانون تمدن کهن ترین قاره آسیا. بله اگر ایران را غربی ترین کانون تمدن آسیا در نظر بگیریم، که در ارتباط با کانونهای تمدن اروپایی نضج گرفته، ژاپن
ادامه مطلب
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند…
به به آقا فرزام! آقا چی شد عنایتتون بالاخره متوجه ما بندگان سراپا تقصیر شد؟ شوخی رو بذاریم کنار، خیلی از دیدن نامه ات شاد شدم. در ضمن دو تا چیز رو هم متوجه شدم. اینکه بالاخره می خوای از قهر و قهر بازی دست برداری (آیینه نفی و این حرفها چیه؟ اینا رو از کجات در میاری؟ آهان از شهرهای بی نشان!) و اینکه امسال ظاهرا خوابی برام ندیدی، و سفری در پیش ندارم. خب چه بهتر! پامیشم میام پیشت! بالاخره به یمن این ایام مبارک بایستی بیام عید رو بهت تبریک بگم. چه بهتر که الان که اخلاقت
ادامه مطلب
اربابان بخل و رنجوری…
دوست عزیزم! فرزام جان! ممنون که بالاخره زبان به سخن گشودی و بالاتر از اون تولدم رو تبریک گفتی! به خدا راضی به زحمت نبودیم! هر پیامی از یار نسیمی است جان افزا (حالا نگی انقده زبون نریز!!). مگه نمی گفتی جان من فدای کسی که دل و زبانش یکی باشد؟ باور کن که دل و زبانم یکی است… اما واقعا روی چه نکته ای دست گذاشتی… بهمنی از ایده ها و تصاویر و نواهای خلاق، که جایشان در سرزمین ما خالی است. ماییم و حداکثر بوران کوتاه مدتی، و تب هایی که خیلی زود به عرق  می نشیند، و
ادامه مطلب
گوته و حافظ، هوگو و حافظ
بهمن جان سالروز تولدت را تبریک می گویم. امیدوارم ۱۲۰ ساله شی، و اونقدر زندگی کنی که ایرانی را ببینی که در قد و قامت این سرزمین کهن چندهزار ساله باشد، در اندازه های آن چه برای این فرهنگ و تمدن عمیق و جاودان مناسب است، ایرانی آغوش گشوده برای ارزشهای چندهزار ساله ایرانی، آزادی، حقیقت و استغنا… این همه سحرآمیزی در آرامگاه حافظ، جا دارد که باشد. نمی دانم می دانی که در بین ستونهای ادبیات اروپا، یعنی هومر و شکسپیر و دانته و گوته، تنها ستونی که بخت آن را داشت با حافظ عمیقا آشنا شود، گوته آلمانی
ادامه مطلب
دیدار با شاه خوارزم، تلاقی عشق و سکوت… (۴)
شیراز و آب رکنی و آن باد خوش نسیم        عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است وقتی شاه خوارزم چنین چیزی می گوید بایستی رفت و آب رکنی را نزدیک تر به سرچشمه اش، در آرامگاه سعدی دید. وقتی از جلوی باغ جهان نما سوار بر اتوبوسی می شوم تا خود را به سعدیه برسانم، علاوه بر راننده یکی از مسافران هم با مهربانی تمام به یاری ام می آیند تا راهنمایی ام کنند تا در کدام ایستگاه پیاده شوم. از جلوی آرامگاه هفت تنان که هفت عارف اند – به رسم عارفان اینجا بی نام
ادامه مطلب