من فوجی هستم
من و فوجی هم سنیم و هم نسل آتش درونمان را هیچ ابری نمی پوشاند و تنها صاعقه است که در دلمان سکوت می اندازد آبریزگاهمان رود خوشی است وحشتی نیست از یخ شدن آب هامان و دشمنی با کس نداریم نشسته ایم در انتظار و سکوت به تماشای گلهای نیلوفر و تا طلوع دوباره خورشید با درختان می روییم و با رودخانه ها می رویم تا مبدا زیستن و با گرده ها پراکنده می شویم و با باد یله می دهیم روز از پی روز … تا آن روز که من کوه باشم و تو ابر و من درخت