ردکردن این

مدرسه لکانی ایرانی

آرشیو مقالات

من فوجی هستم
من و فوجی هم سنیم و هم نسل آتش درونمان را هیچ ابری نمی پوشاند و تنها صاعقه است که در دلمان سکوت می اندازد آبریزگاهمان رود خوشی است وحشتی نیست از یخ شدن آب هامان و دشمنی با کس نداریم نشسته ایم در انتظار و سکوت به تماشای گلهای نیلوفر و تا طلوع دوباره خورشید با درختان می روییم و با رودخانه ها می رویم تا مبدا زیستن و با گرده ها پراکنده می شویم و با باد یله می دهیم روز از پی روز … تا آن روز که من کوه باشم و تو ابر و من درخت
ادامه مطلب
هیروشیما عشق من… (نامه ای از دریای آزوف)
در آن هنگام که پرندگان مرده جان می گیرند و به سوی آسمان آبی و خالی و عاری از غبار هیروشیما بال می گیرند و جویبار زلال و غنچه گیلاس جان می گیرند و از زمین بی لک این شهر فوران می کنند و در آن هنگام که تمام جانهای خسته غبار راهشان را در هزار درنا می نشانند و آن را به جان نورسته کودکان آوار می بخشند و در آن هنگام که سفیدی زلالی روح در جانهای مردگان ترس می اندازد و زنگ بودا در تمام اشتیاقهای زندگی رعشه می اندازد و گوشتهای آویخته از استخوان در مغاک
ادامه مطلب
دیوانگی هم دیگه از رونق افتاده…
فرزام! منظورت از این چیزایی که نوشتی چی بود؟ می دونی چند بار نامه ات رو خوندم؟ حالا دیگه من متوهم شدم؟ تازه به همین هم اکتفا نکردی، گفتی پارسال هم وهم بوده. ببینم پس اون پیامای رمزی که می گفتی بینمون رد و بدل شد چی بود؟ نکنه اونم فقط یه بازی بوده؟ حالا چه بخوای چه نخوای دیگه داره سفر من شروع می شه و یه مدت از دست من راحت می شی. جمعه از بندر انزلی سفر دریایی من شروع می شه. برای اینکه بدونی یک توهم نیست مسیر کاملم رو می نویسم: دریای خزر – از
ادامه مطلب
تلگرام: اندر فضیلت نقاب…
در جوامع غیر دموکراتیک، که قدرتی مانند قدرت صنعت و خلاقیت نتوانسته قدرت واحده مقام موروثی یا ثروت را بشکند – و البته همگان هم علیرغم ادعاهای آزادی، در این سرکوب خلاقیت همکارند – اهمیت نقاب دو چندان است: هر کسی به خود حق می دهد که زندگی خصوصی داشته باشد و یک زندگی عمومی، و این دو در تضاد فاحش و خنده داری با هم باشند. روزنامه سپید مورخ ۱۸ اسفند را یک نگاهی بیندازید، همه جا سخن از تجلیل از استادی گران مایه است، که زمانی جزو مفاخر ایران بود، اما در بلبشوی دانشگاه ها پس از انقلاب
ادامه مطلب
اقیانوس حقیقت یا دریاچه وهم؟
بهمن عزیز چون دوباره همان داستان سال پیش را شروع کردی، یعنی اصولا هر وقت که دچار بحران می شی همچین داستانی رو شروع می کنی، بایستی یک بار برای همیشه سنگ هامون رو با هم وا بکنیم. شاید بهتر بود این حرفها را سال پیش به تو می زدم تا تیتر نمی زدی (سفر به سرزمینهای ماورا بحار ۴). پس لطفا به سوالاتی که ازت می پرسم با دقت جواب بده: دوستار آنی که در اقیانوس حقیقت سفری ساز کنی یا در دریاچه کم عمق وهم؟ کشتی تن را به کدامین آب سپرده ای؟ کدامین کوره راه جنگلی نجات
ادامه مطلب
از سرزمین های ماوراء بحار (۴)
دکتر جون، بابو جون دستم به دامنت. چه خوابی برام دیدی؟ دستام داره می لرزه. مگه قرار نبود من فقط یه سفر ساده برم ژاپن. این بازیا چیه درآوردی؟ نکنه می خوای از دستم راحت بشی؟ راستشو بگو تعارف نکن. چهار ستون بدنم دیگه داره رو کمرم تک چرخ می زنه، دلم آشوبه. چرا این کار رو بام می کنی؟ درسته اون سفر ماوراء بحار پارسال یه مقدار مالیخولیام رو درمان کرده بود ولی انگار دوباره همه چی برگشته. حالا ما یه چیزی گفتیم باید انقدر جدیش بگیری؟ البته من بایستی از اول هم حدس می زدم که این سفر
ادامه مطلب