بهمن… جای تو خالی است…
بهمن عزیزم الان مدتی طولانی است که مرا از حال خود بی خبر گذاشتی. امیدوارم هر چه زودتر مرا از افکار نگران کننده ای به ذهنم هجوم آورده اند نجات بدی. می ترسم در آن دریای سیاهی که صحبتش را می کردی گرفتار گردابی عظیم شده باشی، از آن گردابهایی که آخاب را به قعر کشید. البته دوست ندارم اینطور فکر کنم، ولی دست خودم نیست. به خودم می لرزم، یعنی اصلا قلم در دستم می لرزد. الان مدتی طولانی است که می خواهم دنباله گمشده در آیینه را بنویسم. مخصوصا که چند هقته پیش موفق شدم شکیلا را دوباره